گاهی آنقدر باورهای شان گاه گاه می شود که از باور خودشان هم دور می مانند.
آدم ها گاهی شاخه گل های شان را بی آب می گذارند تا خشک شود و ماندگار تر(!)
و یا حتی از آن تابلویی می کشند که احسنت و هورای دیگران را ببینند، بی آنکه بدانند این شاخه گل تصویر شدن نمی خواهد...
زندگی روی زمین زود نشان ت می دهد که میخواره شدن، گاه جبر باوری است گذرا...
و یا حتی می فهمی اهلی شدن، همان شرطی شدن است. به همین پستی...
و می فهمی مرد خلبان از تنهایی برای ت بره می کشد، این جا آدم ها برای هم تره هم خرد نمی کنند.
تلخ است، اما زود می فهمی حساب و کتاب اعداد، عادتی است برای غرق شدن در افکاری که احساس لنگ شان می گذارد و در اعداد، احساس گم می شود...
خواهی دید آدم ها گاهی برای کنار گذاشتن باوری گاه گاه ، پول می پرستند و نابود می شوند در آرزوی فردایی که این پول رقم نمی زند و خودشان نمی دانند.
اینجا آدم ها یاد می گیرند از غروب ها متنفر باشند، غروب ها احساس می آورند و انسان ها در احساس، حسرت باورهای گاه گاه شان را می خورند...
می دانی شازده، اینجا فقط کودکی ست که ستودنی ست
کودکی یعنی باورهایی مطلق از آنچه احساس رقم می زند...
نفرین بر مردمی که "زشتی" برایشان عادت شده است و تمام تاسفشان برای درد دیگران یک آه کوتاه است!
باور نمی کنم صدای ضجه کودکانه اش هیچ قلبی را به طپش در نیاورد، پر از نفرت میشوم وقتی نگاه های دزدکانه از درز در و پنجره ها قامت کوچکش را برانداز می کنند، چشم هایشان را می بندند و در بستر گرمشان راحت فرو می روند... پاهای پرهنه، چشم های سرخ از گریه، لباس های مندرس و نازک در یک شب سیاه زمستانی، یک دختر چهار ساله...
آینده،امید و اختیار چقدر مضحکند وقتی معصومیت و کودکی درب یک خانه ضجه بزنند و از ترس خودشان را خیس کنند! انسانیت،مهر و همزیستی کاریکاتور های تهوع آوری می شوند وقتی یک دختر چهار ساله از سردی و خاموشی خانه در خیابان دنبال مادری می گردد که هیچ گاه نیست...
خانه ای که روز ها مامن هرزگی و نئشگی است و دخترک را همبازی خیابان می کند و شب ها... درک من چقدر حقیر است برای فهمیدن اینها... بیدار شدن در تاریکی شب ، در یکی از شب های چهار سالگی و همه داشته ات تنهایی و ترس...و مادر؟
دخترک هنوز مادر را باور دارد، هنوز به مهر او امید بسته، دست نوازش و اشک های بی اخیار من هیچ حس اطمینانی برایش ایجاد نمی کند... می لرزد...می گرید و مدام تکرار می کند: "مامان"!
می توانم در مورد مادر دختر قضاوت نکنم و حتی برایش نگران باشم که در کدامین پستوی حقارت این شهر خود را میدرد و در مردنی آرام مشغول است... اما نمی توانم در مورد همه آدم هایی که از کنار این دختر می گذرند و قلبشان را نادیده می گیرند قضاوت نکنم!
دوست دارم بر بلند ترین نقطه شهر بایستم و تمام اشک و فریاد های خفته شهرم را به امانت بگیرم و به همه انسانیت بخندم و به خودم...
چشمهایش راباز کرد.تنهایی که او را در آغوش گرفته بود زودتر بیدار شده بود و وجودش توی خانه حس می شد.بی رمق از روی تخت بلند شد.موهای سیاه و بلندش با طنازی در هوا تابی خوردند و روی شانه هایش آرام گرفتند.طبق عادت پشت پنجره آمد تا یک غروب دلگیر دیگر را تماشا کند .نگاهش تا ته خیابان سفید پوش aylestone رفت.از فکر اینکه لندن امشب هم مهمان برف است تمام تنش سرد شد.بی حوصله پله ها را یک به یک گذراند تعادلش را حفظ کرده بود با دستش به دیوار.به هال که رسید خودش را روی کاناپه انداخت.هال شلوغ و نامرتب برایش ادای میزبانهای مهمان دوست را درمی آورد.سیگاری روشن کرد و با اولین پک دکمه ی پیغامگیر تلفن را فشار داد:
- خوابی ؟نیکی ام،سی دی نامجوی من اونجاست؟هوس نامجو کردم!...
کنسرت نامجو رفته بود با نیکی.پسر آشنایی که خانواده اش را از بچگی توی ایران می شناخت جذبش کرد،شنیده بود علف می کشد!توی شلوغی آنشب سام را پیدا کرده بود و با هیجان خاصی نزدیکش شده بود و تجربه رفاقت با سام،رفت و امد با سام،مهمانی با سام ،فقط برای تجربه ی هیجان انگیز علف که دنیای رنگی اش را شفاف و شفاف و شفاف تر کرده بود و حالا کاملا بی رنگ .
- سلام عزیز،دکتر امروز نمیتونه بهت سربزنه پس قرص هاتو سر ساعت بخور...
چشمهایش دورتا دور هال گشتند دنبال قرص هایی که خوردنشان فراموشش می شد.کیسه ی داروهایش کنارکاناپه افتاده بود .داروهایی که وقتی عوارضشان را می خواند برای مرثیه ی یک هفتگیش کافی بود.داروهایی که روی اعصابش اثر می گذاشتند تا او را بکنند از لذت های هیجان انگیزی که دست از سرش بر نمی داشتند و فکرهایی که کم کم دیوانه اش می کردند.
- خواهر کوچولو نمیرسم بهت سر بزنم،خونه ام پیش بچه هام،امروز بچه ی یک زن مجنون رو به دنیا آوردم...
نیم خیز شد و خیره به بسته ی قرصهایش،انگیزه ی خوردنشان را نداشت.تنها از لیوان آبی که نمی دانست آنرا کی پرکرده جرعه ای آب نوشید.آهی کشید که با خوردن این قرص ها حتی نمی تواند بعد از این مادر خوبی بشود!
- نیکی ام،یادم رفت بگم از پسرخوشگله... یه فیلم تازه روی پرده ی سینماست!...
همخوابگی اش با ستاره ی سینمای ایران دقیقا اولین روزهای 19سالگیش بود.در اتاقی با ست زرشکی در هتلی کوچک در یکی ازغروبهای دلگیر لندن مقابل این مرد خوش تیپ و جسور تمام خودش را باخته بود.
تنش از یاد آن روزکه حالا سه سال از آن می گذشت سردتر و سردتر شد .ته سیگارش را به شدت روی میز شیشه ای فشرد و دست به سینه شد و پاهایش را توی دلش جمع کرد احساس می کرد هر آن یخ می زند.
- دخترم چند بار زنگ زدم،بازم خوابی؟امروز خونه ی حاج عمو مادربزرگ نذری هرساله رو پخت و ...
فکرش تمام راه را دوید تا ایران ومحله ی قدیمی حاج عمو؛زنده شد برایش کاسه چیدنشان برای نذری،شعرهای مادربزرگ که وقتی شله زرد را هم میزد برای دخترها می خواند :دخترای ابرو کمندم /مو بلندم/ دامن و چشماتون پاک/ چشم حسوداتون خاک/ شازده ای از سوی خدا/ ببردتون قصرطلا/ خوشبخت بشین انشالا/.یادش آمد دعواهایشان را با دخترعموهایش برای نوشتن اسامی متبرکه با دارچین روی کاسه های پر،یلادش آمد بردن نذری ها را به خانه ی همسایه با چادرمشکی براقی که مادربزرگ دوخته بود و صورت سپیدش را با چشم و ابروی زیبایش قاب می کرد.چقدر دلش برای مادربزرگ با تمام اعتقادات سختش تنگ شده بود.دلش برای نگاه های پسر عموبزرگه که همیشه هوایش را داشت تنگ شده بود .وقتی پسرهای همسایه برای مراسم نذری می آمدند پسرعموچشم از او برنمی داشت تا مبادا خنده ی دخترانه زیبای دخترعمو را کسی بدزدد.چقدر دلش برای چشم بستن سر دیگ و آرزو کردن وقت هم زدن شله زرد تنگ شده بود.درد این دلتنگی ها بغضی غریب و آشنا شد که توی گلویش نشست.سرش را خم کرد طوری که انگار آنرا روی شانه ی غربت گذاشته باشد. اشکهایش در این شب برفی لندن گونه هایش را سوزاند و این فاصله های کوتاه ناشدنی دلش را.دلش خواست این سه سال را مثل سیگارش له کند اما حتی قدرت نداشت روی پاهایش بایستد.حالا هم که از ساعت مقرر خوردن قرصهایش گذشته بود.
چشمهایش را بست و دلش شد مثل آخرین باری که ناگهانی قصد رفتن کرده بود،که تنها کوله اش را برداشت،که به فرودگاه رفت و انقدر روی صندلی ها نشست و خوابید تا نوبت پرواز تهران رسید،که توی تهران گذرنامه اش را ازشیشه ی تاکسی بیرون انداخت، که بی هدف در خیابانهای تهران سرگردان شد و پیاده درخت های ولی عصر را شمرد.....
صدای زنگ تلفن آوردش به لندن ،به 21سالگی اش.گوشی را برداشت.پشت خط سام بود و گفت تا چند دقیقه ی دیگر آنجاست تا باهم به مهمانی مرسوم هر هفته بروند. با سکوتش به نه تن نداد.
گوشی را که قطع کرد چشم در چشم شد با تنهایی که با خنده ی مرموزش دور تا دورخانه قدم می زد. خبری از قرص هایش،دکتر،اشتیاق مادرشدنش،مادر بزرگ و اعتقادات سختش،زیبایی قاب چادر،شازده ای از سوی خدا،پسرعمو بزرگه و حمایتش، و آرزوهای معصومانه اش نبود.حقیقت تمام خاطرات و گذشته ی سپیدش را جمع کرد و برد گذاشت لای آلبومها و دفترهای خاطرات خاک گرفته اش توی انباری.هوس دستش را گرفت و تا بالای پله ها تا کنار کمد کشاندش. غربت کمکش کرد تا سریعتر لباسی انتخاب کند. بلوز بافت و دامن کوتاهی پوشید با چکمه های مشکی.نه فقط آینه،تمام اتاق نگاهش می کردند،بدون آرایش صورتش دوست داشتنی بود و سپیدی ساق پاهایش جذابترش کرده بود.آینه تاییدش کرد که رد اشکی روی صورتش نمانده و چشمهایش مثل آسمان بعد از بارانی مستانه، دل انگیز تر شده اند.نفس هایش را دیوارها می شمردند. هوس سیگارهایی را کرده بود که سام برایش می آورد،هوس نامجو کرده بود،هوس رقص،هوس آغوش،هوس همخوابگی با پسر خوشگله .....
کنار پنجره آمد.شب بی روح لندن در سرمای برفی اش سکوت کرده بود.نگاهش تا ته خیابان سپیدپوش aylestone نرفت .هوس کرده بود چشمهایش سیاهی برود.
نویسنده ی مهمان : غزل
مشغول به کار شد تا فکرش از این مرور راحت شود. چند دقیقه ای نگذشته بود که تلفن ش زنگ خورد، مادرش بود، تبریک و تولد و ...
چند دقیقه بعد تر، تماس بعدی ، و باز هم تماس های دیگر. دلش گرفته بود، صبح که از خانه بیرون می آمد انتظار داشت اول از همه تبریک همسرش را بشنود، اما گویا همه به یادش بودند جز این مرد.
ظهر بود که همکاران ش در اتاق ش را زدند و با گل و شیرینی برای تبریک آمدند . لبخند ابلهانه ای گوشه ی لب ش کشید تا وانمود کند شاد است، اما همه ی حواس ش به تلفن بود و منتظر تماس همسرش.
چند بار دست ش رفت که تلفن را بردارد و خودش زنگ بزند ،یک غر چاشنی بغض ش کند و از بی توجهی همسرش شکوه کند. اما نمی خواست بیشتر از این روزش را تلخ کند.
غروب ، توی راه خانه هنوز امیدی ته دل ش را روشن نگه داشته بود،"شاید زودتر از من آمده باشد خانه و..." . کلید را که توی در انداخت، شلوغی و درهمی خانه همه ی امیدش را به باد داد.
لباس ش را عوض کرد و با سینگینی بغض، شروع کرد به مرتب کردن خانه و شام درست کردن. روزش داشت تلخ تر از انتظارش به پایان می رسید. شوهرش هم که آمد هیچ چیز با بقیه ی روزها فرق نداشت. همان خستگی و همان مکالمات کوتاه.
میز شام را که جمع می کرد ، شوهرش روزنامه را برداشت و رفت توی اتاق خواب. عادت همیشه اش بود، روزنامه می خواند تا خوابش ببرد.
میز شام را جمع کرد، بدش نمی آمد که اشک هایش دیده شود، حوصله ی شستن ظرف ها را نداشت. چراغ ها را خاموش کرد ....
چند لحظه ی بعد ، توی اتاق خواب، هدیه ی همسرش با بوسه ای شیرین همه ی تفکرات امروزش را به سخره گرفت. با خودش فکر کرد، "از تولد سی و پنج سالگی، امروز انتظار یادم می ماند یا امشب ؟"
پ.ن:
پست قبل و این پست در کنار هم تفاوت تنهایی است و توهم تنهایی. این "باور امروز" من است.
در ماشین را که باز کرد، سوز سرما صورتش را سوزاند. با خودش فکر کرد :"کاش یک فنجان قهوه ی داغ منتظرم بود". خنده اش گرفت. دلش می خواست فنجان قهوه منتظرش باشد! شاید از داشتن کسی برای انتظار مایوس بود.
توی آسانسور بوی غذا پیچیده بود، با خودش فکر کرد شاید یکی از همسایه ها مهمان دارد . آخرین بار که با دوستانش مهمانی رفته بود یادش نمی آمد. نه که دوستان دیگر مهمانی نگیرند، اما از بحث های همیشگی بر سر تنهایی اش کلافه شده بود. "یک زن سی و پنج ساله ی تنها"از شنیدن این برچسب خسته شده بود. از نگاه همسران دوستان ش منزجر بود، شوهر ها به چشم یک زن تنها می دیدندش و خانم ها به چشم خطری برای همسران.
از مرور این افکار بدش آمد. فقط خودش می دانست چقدر احساس خوشبختی می کند. به زبان که می آورد دیگران باور نمی کردند و به انکار ذهنش در مواجهه با تنهایی نسبت می دادند.
در آپارتمانش را که باز کرد، گرمای مطبوع روی پوست ش دوید، حس خوبی داشت. خوشحال بود که صبح قبل از رفتن ،خانه را مرتب کرده. حالا می توانست شومینه را روشن کند و پرده را کنار بزند و با یک کتاب، یک فنجان قهوه و یک نخ سیگار از امشب برفی اش لذت ببرد.